تبليغاتX
تالار آيينه
 
تالار آيينه
 
 
آن چه من می بینم گاهی
 

للحق؛

کجا رفته‌اند مردانی که معنای "ریحانه" را فهم کنند؟

یاعلی.

توضیح: اشکال یا بر توقع ما وارد است یا بر لاابالی‌گری شما. دست مطالبه‌تان دراز و پای کفایت‌تان کوتاه. حاشا به مردانه‌گی‌تان که زن می‌نمایید. غیرت‌تان مرده است، حیا را می‌رمانید. وای بر شما و بی‌شرمی‌تان که پرده‌ها را می‌درید و از مرزها می‌گذرید و وای بر پوچی و پلیدی‌تان آن گاه که نیم نگاهی به پشت ‌سر نمی‌کنید... حق است از شرم بمیرید وقتی خشم زنی را چنین می‌خروشانید و زبان‌ش را به آن چه سزاوار آنید می‌گشایید.

*جواب مسعود که نظر داده را این جا می‌گذارم. بقیه هم بخوانند بد نیست.

"یا الهی و ربی و سیدی و مولای لای الامور الیک اشکو؟!! نمی دانید چه قدر برایم عجیب است وقتی می پرسید چرا. آن هم شخص شما. از کجای این درد ممتد اجتناب‌ناپذیر بگویم؟ "صبر" برای شاخه گلی که زیر پا له شده معنایی هم دارد؟ شما معنای ریحانه را می فهمید؟ شما درک می‌کنید که وقتی امام علی می‌گویند "ریحانه"، یعنی واقعن ریحانه؟ یعنی شعر نگفته‌اند لذت گذرای شاعرانه ببریم، یعنی الگوی رفتاری داده‌اند. شما می‌دانید چه قدر ساده می‌شود گل‌برگی را خراشاند؟ شما نمی‌بینید این وحشی‌گری که در حق دخترها می‌شود؟ چه قدر کم شده‌اند مردهایی که به خودشان زحمت بدهند لااقل دقت کنند، که این دو تا جنس با هم فرق دارند، به جهنم که برخی می‌گویند فرق‌شان اکتسابی است، اصلن اکتسابی است، به هر حال فرق دارند. عمده‌ی آقایان آن قدر خودشان را به آن راه زده‌اند که نمی‌فهمند آن طور که می‌شود با تانک از روی قلوه سنگ رد شد، از روی شاخه گل نمی‌شود!

این حرف‌ها آن قدر غریب شده این روزها که لابد شما هم دارید می‌خندید. چرا که نه. اما این برای من بسیار روشن است که این طور که مردها بنای تحقیر عواطف زن‌ها را گذاشته‌اند، و از زن‌ها مردانه‌گی می‌طلبند، چند سال بعد بنیاد خانواده که سهل است منهدم شود، هیچ انسان آرامی روی زمین نمی‌ماند!

اتفاق بدی در جریان است، انتظاری که زن‌ها می‌رود عکس توانایی‌هاشان است (حالا فطری یا اکتسابی! گیر ندهید!) زن‌ها باید مراقب باشند عواطف مردها جریحه‌دار نشود، زن‌ها باید عقلانیت رابطه‌ها را تضمین کنند، زن‌ها باید خودشان را ارائه بدهند و مردها از پذیرش سرباز بزنند! زن‌ها باید استقلال مالی داشته‌باشند، زن‌ها باید بچه‌دار نشوند سر کار بمانند، و ز‌ن‌ها به ایجاب جنسیت‌شان واقعن مقابل این تحولات ناجوان‌مردانه کوتاه می‌آیند. سرسپرده‌اند، باید مواظب این بود! شما مردها باید مواظب این باشید که چه تغییری توی تقریبن نصف آدم‌ها، زن‌ها، زن‌های بسیار انعطاف‌پذیر ایجاد می‌کنید. شما باید حواس‌تان باشد. نگذارید میزان عرضه‌ جنسی برود بالا، نگذارید خانواده‌ها بپاشند، نگذارید سن ازدواج بالا برود، نگذارید بازده‌ی تحصیلی خانم‌ها بیاید پایین با این رفتارهای برزخی شبهه‌برانگیز شما، نگذارید... چه بگویم؟ آن قدر این حرف‌ها غریب شده‌اند... آن قدر این مفاهیم طنز شده‌اند...

ناگفته نماند، عقیده ندارم که این اتفاق بد تقصیر یک جنس است فقط. زن‌ها که خیلی‌هاشان کارشان از این که فحش بخورند گذشته‌است. منتها اعتراض‌م را به آنها قبلن توی نشریه چاپ کرده‌ام. حالا نوبت مردها بود. قبلن یک نمونه از این رفتار فحش‌برانگیز(!) را به شما توضیح داده‌بودم. امیدوارم حالا خوب فهمیده‌باشید. این نمونه‌اش که توی شما هم پیدا کرده‌بودم آن قدر اطراف‌م تکرار می‌شود و آن قدر آسیب‌هاش واضح است که طاقت نمی‌آورم نگویم.

کی می‌شود ملت بفهمند این رفتارهای غلط که در نگاه خُرد خیلی کوچک و بی‌اهمیت‌اند، لطمه‌های کلان می‌زنند به جامعه. کلان و چه بسا جبران‌ناپذیر. نمی‌دانم موفق شدم زمینه‌ی فحش‌ها را واضح‌تر کنم یا نه. و البته عذر می‌خواهم، خیلی، که تند حرف زدم. خودتان می‌دانید که کتمان حقیقت تا جایی که کفران نعمت نباشد حرام است. به دل نگیرید، که لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم... الا من ظلم."

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 16:46  توسط صفورا يوسفي  | 

به نام خدا.

بقیه‌ش...

***

خیلی مایل بودم یک طوری بشود از پرداختن به ماهیت خود رشته اجتناب کنم. چون واقعیت تلخی‌ست که حکایت‌ش در این مجال چندان مهرورزانه! نیست. اما نشد، چه بارها خودتان را گوشه و کنار دیده‌ام که برای یکی توضیح می‌دهید که علوم مهندسی همان تلفیق مهندسی‌های دیگر است و بعد از دو ترم تعیین گرایش می‌کنیم و بعد از دو سال انتخاب رشته و چه و چه...

انتخاب اول من در فرم انتخاب رشته، همین علوم مهندسی بود. چرا که در کشور ما، جای پیوندی میان علم و صنعت خالی‌ست. این جوری انتخاب کردم که خودم بشوم عنصری از عناصر سازنده‌ی آن پیوند. که پیش‌رفت‌های علوم پایه را تزریق کنم به صنعت. و این‌ها واقعن آرمان‌های علوم مهندسی هستند. حالا من همان شخص آرمان‌گرا هستم و رشته‌ام هم همان رشته‌است. اما در فکر رفتنم. چون واقعیت بدجوری سیلی به چهره‌ی آرمانَ‌م زده. حالا به چشم می‌بینم که نیم قرن طول می‌کشد تا این رشته وسیله‌ی اهداف تعریف‌شده‌اش بشود. همین حالا خوب هیاهوی فکرتان را جمع‌وجور کنید و ببینید تواناییَ‌ش را دارید که یک نسل از نسل‌هایی باشید که می‌مانند و "اجساد"شان پله می‌شود برای صعودِ احتمالیِ نسل بعدی‌شان؟ ماندن در یک جامعه‌ی علمی ِ نیازمند با هدف ارتقاء آن جامعه کار مفیدی است، اما همیشه گوشه‌ی چشمی به ظرفیت‌‌های خودتان داشته‌باشید، شاید از مجرای دیگری بتوانید با حضور موثرتر به همان جامعه کمک کنید، بی که آینده‌ی خودتان قربانی کم‌بودهایی بشود که در صدد رفع‌ِشان بودید.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 12:42  توسط صفورا يوسفي 

للحق.

اگه یه چراغو تو بیابون تاریک روشن کنید، شب‌پره می‌ره طرف‌ش. اما اگه هیچ شب‌پره‌ای توی بیابون نباشه که بخواد سمت نور بره، این تأثیری روی وجود یا عدم نور نداره. اون جا دیگه تصمیم با خودتونه که آیا حقیقتن نوری توی بیابون وجود داره یانه. فیزیک هم تو اون شرایط حرفی نداره.

<دکتر قلی‌زاده >

(یعنی وجود مستقل از آشکارسازیه)

 |+| نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 12:57  توسط صفورا يوسفي  | 

بسم الله.

۱) ... به این طریق دیگر زمان آن گذشته‌است که دنیا را به دو بلوک تقسیم می‌کردیم. به دو بلوک شرق و غرب. یا کمونیست و غیرکمونیست. و گرچه هنوز ماده‌ی اول قانون اساسی اغلب حکومت‌های جهان همین خررنگ‌کن بزرگ قرن بیستم است. اما لاسی که آمریکا و روسیه دو سردم‌دار بیمعارضانگاشتهشده‌ی همان دو بلوک در قضیه‌ی کانال سوئز و کوبا با هم زدند نشان داد که اربابان دو ده مجاور به راحتی با هم سر یک میز می‌نشینند. و در دنبال‌ش قرارداد منع آزمایش‌های اتمی و دیگر قضایا. به این صورت دیگر زمان ما علاوه بر آن که زمانه‌ی مقابله‌ی طبقات فقیر و غنی در داخل مرزها نیست یا زمانه‌ی انقلاب ملی زمانه‌ی مقابله‌ی "ایسم"ها و ایده‌ئولوژی‌ها هم نیست. زیر جل هر بلوایی یا کودتایی یا شورشی در زنگبار یا سوریه یا اوروگوئه باید دید تو طئه‌ی کدام کمپانی استعمارطلب و دولت پشتیبان او نهفته است. دیگر جنگ‌های محلی زمانه‌ی ما را هم نمی‌شود جنگ عقاید مختلف جا زد. حتی به ظاهر. این روز ها هر بچه مکتبی نه تنها زیر جل جنگ دوم بین‌المللی توسعه‌طلبی صنایع مکانیزه‌ی طرفین دعوا را می‌بیند بلکه حتی در ماجرای... 

جلال آل احمد

۲) دل‌م برای رأفت چشم تو لک زده است        تذکر  نگه‌ت زخم دل نمک زده است

    بریدم و نبریدی از دم مجادله دل                 دم معاشقه در نای من کپک زده است...

بخندید. ملالی نیست. خودم هم خنده‌ام گرفت وقتی نوشتمش.

یا علی.


 |+| نوشته شده در  جمعه سوم مهر 1388ساعت 14:30  توسط صفورا يوسفي  | 

للحق.

اين هم بقيه‌ش، يعني مي‌شه بخش وسط. ديگه چيا بايد بنويسم براشون؟

***

ما دو سه تا خوش‌بختی داریم. به عنوان مقدمه می‌گویم که فرآیند انتخاب واحد توی دانش‌گاه فرآیندی بسیار اضطراب‌آور، فلاکت‌بار و سر کاری است. چون سیستم جامع آموزش دانش‌گاه‌مان تا دل‌تان بخواهد مشکل دارد و سرش هم که شلوغ بشود همین طور خوش دارد تا لب چشمه ببردت و تشنه برگرداند. این طوری است که گوش به زنگ بودن برای آغاز بازه‌ی انتخاب واحد به منظور چیدن یک برنامه‌ی جمع و جور 4 روزه برای ترم آینده، مجموعن تلاش مذبوحانه‌ای‌ست.

حالا نگاهی داشته‌باشیم به وضعیت انتخاب واحد ما. در اوج مسرت اعلام می‌کنم که واحدهای اختصاصی برای ما رزرو شده و ما هر قدر دل‌مان بخواهد انتخاب واحدمان را عقب می‌اندازیم و طول می‌دهیم و هیچ فاجعه‌ای هم رخ نمی‌دهد. فقط چند دقیقه‌ی اول برای قاپیدن واحدهای عمومی کمی تلاش لازم است. این رزرو بودن واحدهای اختصاصی یک معنای دیگر هم دارد و آن سعادت دوم ماست:

باز هم به عنوان مقدمه عرض می‌کنم که اکثر اساتید توی کلاس‌هایی که از کثرت جمعیت صداشان به صدایی نمی‌رسد دل و دماغ انجام تدریس مطلوب‌شان را ندارند. اما ما واحدهای اختصاصی‌مان را توی کلاس‌های 25 نفره می‌گذرانیم. یعنی تقریبن استاد و دانش‌جو در فضایی صمیمی می‌توانند انتظارات شخصی‌شان را بازگو کنند و خلاصه خیلی مطلوب است! کلاس‌های حل تمرین هم همین جوری است.

سومین امکان خوبی که برای ما وجود دارد ولی تا به حال تقریبن استفاده‌ای از آن نشده، این است که گروه اساتید این دور و بر به شدت آماده‌ی حمایت از فعالین علمی رشته‌ی علوم مهندسی هستند. کافی‌ست اراده‌ی شرکت در طرحی علمی را کنید. برای ما که پایه نبودیم و اراده نکرده‌بودیم جلسه‌های خصوصی می‌گذاشتند با اساتید بلکه مهرِمان به یک بعد فناوری بجنبد، چه برسد به شما که قرار است خیلی هم پایه باشید...

یک مطلب مهمی که مشتاقم بگویم، فرآیند پیوستن دانش‌جو به یک تشکل است که از یک منظر دو حالت دارد. یا تشکل شما را جذب می‌کند یا شما خودتان جذب می‌شوید.

وقتی تشکل پی شما می‌آید، اولین دلیل‌ش این است که یک توانایی توی شما زیادی بارز بوده. آن قدر بارز که ظرف یکی دوتا دیدار عمومی کشف شده. مثلن شاید در حال ایراد یک نطق غرا در جمع هم‌رشته‌ای‌ها مشاهده‌شده‌اید. این یعنی قدرت سخن‌وری‌تان وسیله‌ی خوبی‌ست برای... برای چه؟ نکته‌ای که می‌خواهم بگویم همین سوال است. قبل از اين كه وارد عمل بشويد و از قوايتان براي تشكل مايه بگذاريد، خوب بررسي كنيد ببينيد اهداف تشكل با اهداف شما هم‌سويي دارد يا نه. شايد فقط بخش‌هايي‌ش، كه در اين صورت بايد حيطه‌هاي هم‌كاري‌تان را با تشكل مشخص كنيد، شايد هم اصلن نه، كه بايد دور آن تشكل را خط بكشيد. حواس‌تان باشد كوچك‌ترين قدم‌هاتان را براي كدام آرمان و به حمايت از چه كسي برمي‌داريد. نشود وقتي به خودتان بياييد كه با جريان مبهمي تا دوردست‌ها رفته‌ايد و كارهاي بزرگي‌ هم كرده‌ايد اما هيچ وقت ندانسته‌ايد چرا، حالا هم هرچه فكر مي كنيد دليلي جز جوزده‌گي پيدا نمي‌كنيد. اين طوري مي‌شويد يك عضو خطرناك، هم براي تشكل هم براي جامعه‌ي بيرون تشكل. از اول جواب خوبي براي اين سوال پيدا كنيد. كم نديده‌ام كساني را كه دير به اين سوال جواب داده‌اند و توي محظور تشكيلاتي گير كرده‌اند، نمي توانند بيرون بيايند هرچند كه مي‌خواهند.

احتمالن ادامه دارد...

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 16:28  توسط صفورا يوسفي 

براي آرام ذهنَ‌م  مي‌نويسم. تحليل محليل در كار نيست. جمعه باران گرفت، خيس خيس شديم. خودمان و سجاده‌ها. خيلي چسبيد. مادربزرگ گير داده‌بود هرچه مي‌خواهيد بگوييد كه موقع باران موقع نزول رحمت خداست. اين جوري بود كه سخن‌راني دكتر و نهارخوران آن الله‌اكبرگوها -درست ميان خيابان- خيلي هم روي اعصاب‌مان نرفت.

حرمت رمضان را جوجو خورد ديگر... حالا هي دم از آزادي بيان بزنيد؛ بزنيد؛ تا ياد نگيريد كه به عقيده‌ي اكثريت احترام بگذاريد كشك هم نمي‌شود برايتان. بگذريم از حرف‌هاي بي‌ريشه.

هيچ ارادتي به متوهمان يا به فريب‌خورده‌گان يا خائن‌ها ندارم، اما بدجوري مي‌ترسم، از كشته‌شدن اصلاحات به معني كلمه. مگر بي‌اصلاحات چيزي از آرمان‌گرايي باقي مي‌ماند؟ همين كارها را مي كنند كه آدم وادار به افراط مي‌شود. شخصيت منتقد/معترض را منفجر مي‌كنند، خوب معلوم است من هر چه قدر هم به آن شخصيت ارادت نداشته‌باشم، فقط براي بقايش شعارهاي خفن سر مي‌دهم كه مثلن سروش نفس‌َم و عشق‌َم و زنده‌گي‌م است.

مي‌دانيد، يك نسل دومي درون‌م دارم كه خيلي سعي مي‌كند دل‌داريم بدهد. به‌ش مي‌خندم، كنايه‌اش مي‌زنم، كه به دست خودش و با جبوني، انقلاب خودش را به باد داد. به‌ش مي‌گويم كه انقلاب خميني را بسيار دوست دارم، كمي آرام مي‌گيرد اما خون شهدا را به رخ‌م مي‌كشد و مي‌گويد "تو كه اين چيزها را مي‌فهمي يك دو صباحي خفقان بگير كه دشمن‌شاد نشوي. نمي‌بيني چشم خصومت‌شان را دوخته‌اند به جمهوري اسلامي؟!" مي‌گويم‌ش كه همان خفقان بود كه اين بلا را سر جمهوري‌مان آورد. اگر مديران‌مان تنبلي نمي‌كردند و برنامه‌اي مي‌ريختند براي آزادي‌بيان حالا اين همه سركوب و ترور و تلقين احساس گناه را مجبور نبوديم. حالا هم خفقان بگيريم كه چه بشود؟ مگر قرار است چيزي آرام بگيرد؟ نه! تا جايي كه من مي‌بينم چيزها فقط زنده‌به‌گور مي‌شوند. از اول راكد بودي و سازش‌كار، اي نسل دومي، حالا هم مصلحت نظام فقط بهانه‌ات است، مي‌خواهي ركودت برهم‌نخورد... اين جا ديگر نسل دومي‌ درون‌م ساكت مي‌شود. به يك نسل دومي ساده نيازمنديم كمكش كند. با حقوق مناسب... اين مثلن ريشه‌دارش بود. واويلا.

دل‌زده‌ام. مرامن بياييد يك چيزي را ياد بگيريم: تفكيك بين اسلام و فقه، بين اسلام و فقيه، بين فقه و فلسفه‌ي فقه، بين فقيه و فقه. مرزهاشان را كه ياد بگيريم خطا و صواب هركدام را به حساب خودش مي‌گذاريم و يكي را قرباني نارسايي آن ديگري نمي‌كنيم. مخصوصن اسلام منظورم است. بدجوري بي‌انصافي به حق‌ش شده. ياد بگيريم كه طلب‌كار نباشيم. حق را به جانب جهل خود نپنداريم، توي جامعه‌ي اسلامي مصرف‌كننده‌ي صِرفِ علم نباشيم. به نظام ارزشي كودكانه‌ي خودمان قناعت نكنيم كه بعد كه به بن‌بست خورديم خون هدف‌هاي بي‌سرانجام‌مان را بيندازيم گردن اسلام.

سوال: تا جايي كه فهميدم توي جامعه‌‌ي اسلامي فقه نقش كنترل‌گر دارد. يعني قرار نيست در زمينه‌ي اقتصاد و روان‌شناسي و ... توليد كننده‌ي علوم و روش‌ها باشد. قرار است نگهباني كند، كه جايي از تحولات علمي و كاربردي با روح اسلام منافات نداشته‌باشد. غلط فهميدم؟ اين يعني من بدجوري بايد بچسبم به رشته‌ام، فيزيك.

آخ... يا علي.

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 15:17  توسط صفورا يوسفي  | 

اصرار کردند که پست‌های "علی" که نوشتم، چندمخاطبی می‌زند. و مخاطب بخش‌هایی‌ش هر کسی می‌شود باشد جز او. از زبان چاهار پنج نفری تکرار شد (این تعداد یعنی بالای پنجاه درصد خواننده‌های تالار). گفتم توضیحی بدهم.

راست می‌گویند؛ و البته که تعمدی بود. نمی‌دانم توضیح متن ادبیِ عقل‌ناپذیر (عقل بنده) چه فایده دارد ولی برای این که نگویند دخترک مریض بود تبیین می‌کنم که وقتی که بنا را می‌گذاری بر محو شدن توی چیز واحدی، مجرای فرو رفتن و محو شدن می‌خواهد کثیر باشد، باشد... اصل این است که زنجیر به گردن‌ش باشد. و این زنجیر که گفتم یقینن بر گردن علی بوده‌است، علیهالسلام. زنجیر، زنجیر بنده‌گی‌ست. اصل این است که خاک شده‌باشد... ابوتراب. و این‌ها اگر بگویید شبیه هذیان‌گویی‌ست اعتراضی ندارم، چه پست‌ها علمی نبودند. شاعرانه بودند.

پست‌های "علی" همین پایین هستند دیگر لینک نمی‌دهم.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 10:44  توسط صفورا يوسفي 

بسم‌الله.

خوب دیگر، قبل از این که آقای سردبیر غافل‌گیرمان کند خودمان با زبان خوش شروع کنیم به نوشتن. خدا کند که قصد  زهرپاشی سیاسی نداشته‌باشند توی نشریه.

***

اول که اسم رشته‌ات را می‌گویی، نگاه عاقل اندر سفیهی تحویل‌ت می‌دهند که بابا می‌دانیم مهندسی قبول شدی، اما مهندسی ِ چی؟! بعد باید مقابل چهره‌های شگفت‌زده‌شان اصرار کنی که اسم رشته‌ات واقعن همان است که گفتی. مهندسی ِ هیچی نیست، یعنی مهندسی ِ همه چیز است.

بار اول برای من این طور اتفاق افتاد: اشتباهی یک روز زودتر برای ثبت نام آمده‌بودم. از نگهبان دانش‌کده فنی پرسیدم که برای ثبت نام کجا باید بروم. پرسید چه رشته‌ای قبول شده‌ام...

-          علوم مهندسی.

-          نه، مهندسی ِ چی؟

-          علوم مهندسی اسم رشته‌امه.

چند ثانیه طول کشید تا حرف‌م را تحلیل کند...

-          نداریم خانوم.

راست‌ش کمی عصبانی شدم. با بدخلقی توضیح دادم که یک رشته‌ی تازه تاسیس است.

-          اگه از من می‌پرسی اشتباه اومدی، اما حالا اگه دوست داری یه سر به امیرآباد هم بزن...

فکر می‌کنم این اولین نمود ابهام رشته‌ی ما بود که هویدا شد. هیچ کس از وجودش خبر نداشت. بعدتر توی مراحل ثبت نام درد سال‌بالایی نداشتن را هم چشیدیم. معمولن جایی که هر رشته‌ای قرفه‌ای داشت ما بی‌کس و کار می‌ماندیم تا مگر دل کسی به رحم بیاید و موجودیت ما را تصدیق کند.

اما امسال کمی فرق دارد. به ازای هر کدام از شما 25 نفر تازه‌وارد یک سال‌بالایی ِ سرد و گرم چشیده حضور دارد که خوش ندارد اشتباه‌هایش به دست نسل بعدی تکرار شود. یکی‌شان هم که می‌بینید، برا شما متحیرین  دارد به طور اختصاصی قلم‌ می‌زند. این سلسله نوشته‌ها تنها برای زدودن ابهامات منطقی و احساسی شماست.

بگذریم که خوبی‌های این رشته بیش‌تر است یا بدی‌هاش. چرا که شما ورودی هستید و حکمن ورودی را باید سر ذوق آورد. پس ذکر مصائب بماند برای روزهای بعد... فعلن بچسبیم به منبر وصف گل و بلبل...

***

ادامه‌اش باشد بعدن؛ فعلن نمی‌آید. برای یک بخش خیلی کم است ولی  نای فکر کردن ندارم. اصلن پست‌های زنجیره‌ای جذاب‌ترند. یادم باشد درباره‌ی گروه‌های عقیدتی، جذب شدن "به" یا "توسط" تشکل‌ها و یک سری مسائل آموزشی هم بنویسم. 280 کلمه شد، یحتمل 620 تای دیگر هم سهم دارم...

یک پیوستی برویم بد نیست. اهم... پیوست: نظرها را بستم موقتن. چون جوِّ جعبه‌ی نظرها مزخرف شده‌بود. محورش جای سنجیدن گفته‌های نویسنده، شده‌بود این که شخص نویسنده چه جور آدمی‌ست و کدام کار را با چه نیتی می‌کند. برخی هم که صفای مرامِ‌شان زنده‌گی شخصی من را کرده‌بودند موضوع اهانت و فحاشی. لااقل نشد دل‌مان خوش باشد که برای عقیده‌مان فحش می‌خوریم. جنبه‌ی لج-درآرش این است که بسیاری از همین آدم‌ها که همه چیز را به اقدارالرجال می‌سنجند شاکی هستند که چرا یک رجل توی نظام ما این همه تعیین‌کننده است. خوب لیاقت‌مان همین است دیگر، خوب یا بد (این هم این روزها مد شده، که بگویند بماند من چه نظری درباره‌ی فلان چیز دارم... اگر مردی برو عقیده‌ات را بساز... در درجه‌ی اول با خودم بودم، واضح که بود؟) تا عامل این اتفاق بد را از بین ببرم بسته باشد که اعصاب همه‌مان آرام‌تر باشد.

یک پیوست دیگر، در کف مانده‌ام که عقل توی اجتهاد وسیله‌ی برداشت از نص است یا خودش یک منبع محسوب می‌شود. به این می‌گویند حرف‌های گنده‌تر از دهان. فائزه، پس چه شد این جلسات مباحثه‌ی منطق...

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 21:42  توسط صفورا يوسفي 

می‌گفت ایتام با قرآن و گلاب آمده‌بودند به مزار. نوحه‌خوان مسجدمان می‌گفت. یک باره فرو رفتم در خیالی ناگزیر با همان مضمون همیشه‌گی ِ این روزها: من گلابم در دست یتیمی، و من، روی خاکِ تو می‌ریزم، فرو می‌روم، محو می‌شوم.

نمی‌شناسمت. آن طور که راه می‌روی، آن طور که انگار زنجیر به گردنَ‌ت افکنده‌اند، آن طور که راه می‌روی به کمند می‌کشانیم. با نگاهی مضطر به سویت می‌آیم. تا سایه‌ی مرا می‌بینی چشم‌هات محجوب‌تر می‌شوند، قدم‌های دورشونده‌ات تندتر... و در یک لحظه‌ی بی‌پایان، سیاهی ِ بی‌قرار ِ چادرت می‌پیچد به پام...

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 12:2  توسط صفورا يوسفي 

کاش سایه‌ی تو بودم، یا یک تار موی تو. اصلن پیراهنَ‌ت. آن وقت کسی بودم برای خودم. اما حالا چی؟ تا یاد تو می‌افتم می‌فهمم که هیچ کس نیستم. و هر روز بیش‌تر یاد تو می‌افتم.

مثل کبوتر زخمی کز کرده و می‌لرزد، عقل‌َم، بعدِ هجوم بی‌ملاحظه‌ی... نه، قصد تو نمی‌تواند دیوانه کردن من باشد، اما آخر رحمی کن، این چیست که می‌خواهم بگویمش اما کلمه‌هاش را نمی‌دانم. این چیست که فهمیده‌امش اما فلسفه‌اش را نمی‌دانم.

خیلی زیاد احساس ساده‌لوحی می‌کنم. جواب‌م را روی در و دیوار نوشته‌بودند و نمی‌دیدم. چرا فکر می‌کردم من یک نفر هستم و تو یک نفر دیگر که دوستت می‌دارم؟ چه پندار خامی بود، و چه وضع احمقانه‌ای است که نمی‌دانم با چه پشتوانه‌ی منطقی دارم می‌گویم "چه پندار خامی بود".

فلسفه‌اش را یاد می‌گیرم. تکلیف امسال‌مان را این طور گفتند. توفیق‌ش را هم خودشان می‌... باید بدهند!

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:19  توسط صفورا يوسفي 
 
  بالا