|
تالار آيينه
|
||
|
آن چه من می بینم گاهی |
از دانشگاه میروم سمت میدان انقلاب. دو تا کلاس عقیدتیم1 تازه تمام شده و بدجوری توی فکرم. فکرهایی که تا امروز موفق شدهام از ساماندهیشان فرار کنم. باید یک برنامهی 5 سالهی 2smart برای ابعاد علمی، ادبی، سیاسی، اعتقادی و خانوادهگی زندهگیام تنظیم کنم. خیلی دقیقتر از آن چه تا به حال کردهام. هر چه نباشد انهم یرونه بعیدا و نریه قریبا3. یک فرقی باید داشتهباشد کسی که چشمانداز مهدوی دارد زندهگیاش... چه خوب که متروی انقلاب هم راهاندازی شده. کلی راحت شدیم... از این میدان و 4 خیابانی که بهش وصل میشوند متنفرم. بس که آدم توش زیاد است. همین طور که راه میروی از روبهرو باهاشان مواجه میشوی و تحلیل این وضعیت برای من واقعن مشکل است... درست نمیدانم چرا. به یک دلیل دیگر هم از این جا متنفرم. آن هم این که توش صحنههایی میبینی که...
دختر کوچولویی که صورت ظریفش میان کلاه کاپشنش تقریبن گم شده با من همقدم میشود. شاید هفت سالش باشد، چند بسته چسب زخم گرفته بین انگشتهاش که لابد سردشان هم هست -سرشان قرمز شده- خواهش میکند که بخرم. فکرهای زیادی میآیند توی ذهنم: اقتصاد کلان، مالیات، اشتغال کاذب... اما دائم نگاهم به چهرهاش میافتد و اشک توی چشم هام جمع میشود. گور پدر همهی عاقبتاندیشیها. خسته شدیم از بس نگران بودیم که هر حرکتمان به فلان جای نظام ضربه نزند... ای لعنت... لعنت به باعث این وضعیت که توش باید تنها توی همان لحظهای که هستی هرکار میتوانی بکنی چون آیندهای در کار نیست احتمالن... دیگر آدم چه قدر بصیرت باید داشتهباشد که آن آینده را ببیند؟ اشکهای من و هر چه از اقتصاد میدانم خاک بشوند بر فرقم که هیچ کاری نمیتوانم بکنم...
پیوست: جوابِ پستِ "حریف میطلبم" دوستِ شاعرم؛ آوا:
سرشارم از تلاطم، لبریز از طلبها
عشق تو میگدازد آیینه را به تبها
دعوت به دوریام کرد از کوی تو طبیبی
مفلوک شاعری کو بگذشت از این مطبها
البته محض کلاس گذاشتن عرض کنم که تو 5 دقیقه کار بهتر از این نمیشه ارائه داد...
یا علی
توضیح1: کلاسهای "جایگاه ازدواج در دکترین ظهور" و "مدیریت زمان در چشم انداز مهدوی" استاد تلوری. 5شنبهها 8 تا 12 پشت سر هم تشکیل میشه توی دانشکدهی علوم.
توضیح2: Specific Measureable Accessible Real Time-limited
توضیح3: سورهی معارج آیهی 6 و 7: آنها دور میبینندش و ما نزدیک.
قربان ولیئی شاعر سی و نه سالهی کرمانشاهی است که آخرین مجموعهی شعرش با نام "با دو چشم دچار یکتایی" سال گذشته منتشر شد. این مجموعه که شامل 120 غزلِ اوست در نمایشگاه کتاب امسال در قرفهی تکا (موسسهی توسعهی کتاب ایران) برای فروش آماده بود. شعرهای این مجموعه بخشی آیینی هستند و بخشی دیگر محتوای عرفانی دارند.
این شاعر در کنار سرودن غزل معاصر آثاری در راستای معرفی ادب کلاسیک ارائه دادهاست. گزیدههای: غزلیات مولوی، غزلیات سعدی، خسرو و شیرین و گزیده شعر نیایش با نام «ای بینشان محض» برخی از این آثارند.
ابیات زیر متعلق به دو غزل عاشورایی مرتبط به هم است که امروز در نشست حلقهی ادبیات دانشگاه تهران1 قرائت شد.
من در همین شروع غزل مات ماندهام
حیران سرگذشت نفسهات ماندهام
خیمه، حریق، همهمه، شمشیر، دست، سر
مبهوت در هجوم اشارات ماندهام
«هل من...» چه بر صحیفهی سیپاره رفته است؟
در گردباد چرخش «آیات» ماندهام
من، های های، زخم تو را زجه میزنم
مجروح آن ترنم هیهات ماندهام
خورشید -سوگوار تو میسوخت- میسرود
یک اخگر از حریق ملاقات ماندهام
باید شهید بود و تو را خونچکان سرود
شرمندهام... اسیر عبارات ماندهام
***
کی می توان عروج تو را با زبان سرود؟
با واژهها نمیشود آتشفشان سرود
خورشید در میانه و ماه وستارهها
منظومهها برای شما کهکشان سرود
گفتم به خاک لختی از آن ماجرا بگو
سروی ردیف کرد و هزار ارغوان سرود
خورشید سر به صخره زد و بر زمین گریست
روزی که چشمهای تو را آسمان سرود
با ابر، باد خون تو را در میان نهاد
باران و نور آمد و رنگین کمان سرود
زینب گریست بر سر خورشید و من کفن
گشتم بر او که آینه را بیامان سرود
بغضی گرفت راه گلو را رسید اشک
این رودخانه داغ دلَم را روان سرود
معصوم شرحه شرحه! چه مدحی سزای توست؟
«باید شهید بود و تو را خون چکان سرود»
پیوست: البته هنوز هم قرار است مطالب وبلاگ تولیدی باشند.اما این پست را باید میگذاشتم چون دیدم شعرهای ایشان آن طور که باید روی اینترنت منتشر نشده. این هم پروفایل این غزلسرا در بخش اساتید کانون اندیشهی جوان.
توضیح 1: نشستهای حلقهی ادبیات دانشگاه تهران چهارشنبهها 12:30 تا 14 در تالار گفتو گوی باشگاه دانشجوهای همان دانشگاه برگزار میشود که شرکت برای همه آزاد است تازه خوشحال هم میشویم بیایید...
یا علیدوتا صندلی رو به روی میزش است، یکی هم آن سو تر عمود به کنارهی دیگر میز. رو به روش میایستم:
- این جا بشینم؟
- هر جا که راحتید.
میروم کنار، روی آن صندلیِ تنها. هنوز چهرهاش را نگاه نکردهام.
- چی باعث شد که بیاید؟
***
از خیلی چیزها میپرسد. دانشگاه و کار، تشکیلات و روابط عاطفی. مادر و پدر، و... برادرم. میگویم تحصیلاتم کمی به هم ریخته، کاری که مشغولش بودم دارد تمام میشود اما همین تهماندهاش را هم خوب انجام نمیدهم، یک سال است تمرکز ندارم، مکالمههای توی تشکیلات را تعریف میکنم، و این که با مادر و پدر خوب و عادیام اما خودم راضی نیستم، و این که رابطهام با برادرم یک افتضاح بزرگ و قدیمی است. میگویم درگیری عاطفی ندارم، میپرسد نگران چیزی نیستی؟ یاد تو میافتم، دهانم را باز میکنم چیزی بگویم، نگفته میبندم.
- حرفهاتونو به کی میزنید؟
خندهام میگیرد. میخندم رو برمیگردانم. دیوار روبه روش را نگاه میکنم.
***
آن قدر نصفهنیمه و مبهم حرف زدهام تا حالا که منتظرم اعتراض کند. بگوید تو چرا همکاری نمیکنی. اگر بگوید من هم جواب میدهم خودتان خواستید بیایم، من که مشکلی نداشتم. اما شگفتزدهام می کند:
- شما در وضعیتی هستید که ما بهش میگیم بحران هویت.
باز خندهام گرفت. خوشم آمد که دو ماه پیش خودم پیش دستی کرده بودم همین برچسب مزخرف را روی خودم زدهبودم. لااقل به اسم او تمام نشد. از عکسالعملم تعجب کرد:
- مگه قبلن کسی بهتون گفتهبود؟!
***
داشت روی تابلو دستهبندیاش را مینوشت:
شناخت: ۱. فلسفی
۲. دینی
۳. علمی
۴.شهودی
تازه قبلش هم گفتهبود که جهان مثل کتابیاست که اول و آخرش افتادهباشد. داشتم با تمایل به خرد کردن دندانهاش مبارزه میکردم. بیصدا بهش میگفتم که آخر تو را چه به این حرفها، بشر؟ نمیترسی یک پرت و پلای فلسفی بگویی ذهن من را به هم بریزی؟ حق بده آن یکی گوشم دروازه شده باشد برای این حرفهات... تا این که اضافه کرد: این حرفها خارج از برنامه ی درمانی ماست. کمی آرام گرفتم. به گمانم تازهگیها "جهانبینی توحیدی" مطهری یا چنین چیزی خواندهبود و دلش نیامد نگوید اینها را.
***
میگفت مبتلا به آرمانگرایی هستم. عمرن خیال نمی کردم آرمان گرایی یک جور مریضی باشد. یاد حرف تو افتادم که گفتی مطمئن باش بروی آن جا باور میکنی که مشکلی داری. اصلن برای همین حرف تو بود که تا آخر هم نگاهش نکردم.
میگفت به خاطر همین است (به خاطر آرمان گرایی، نه به خاطر تو) که تکاپوی بینظیری میکنم برای یافتن جوابهام، چون دنبال کاملترین و درستترین جواب هستم و از ابهام هراس دارم، چون میخواهم آن جواب درست را به گوش همه برسانم، اما باید بدانم که در هستی هیچ چیز کامل نیست، به استثنای ذات خداوند.
گفت آرمانگرایی خوب است اما نه برای همیشه، مثلن حالا که محصور شرایط محدودکننده هستیم بد است. گفت نگاه کن به زندهگی خودت، هر کاری که داری با انگیزههای آرمانگرایانه میکنی، نکن. نگاه کن به زنده گی دوستانت، ببین بدون آرمانگرایی کارهاشان را چه طور انجام میدهند.
نمی دانی این حرفهاش چه قدر حالَم را به هم میزند. اتخاذ یک خط مشی ساده و بیدردسر، و این که تلاش کنم مثل کسانی زندهگی کنم که تمام عمر نکوهششان میکردم و از طرفی نگاه کن به صفورایی که از من مانده، احساس میکنم این زندهگی شلوغ و ظاهرن چندبعدی دچار سلف-دیستراکشن شده... نخند... دارم خودم را خنثا می کنم...ا
امروز همایون (شجریان) آمده بود دانشکده، نرفتم ببینمش، باور میکنی؟ احساس بدی دارم. نه برای این که نرفتم، بل که چون از هر انگیزهای خالیام.
نمی خواهم ظاهرم را حفظ کنم طوری که انگار همیشه تکلیفَم روشن است. نه، نمیخواهم. من چیزهای خوب زیاد دارم، اما خیلی چیزها را هم ندارم. این را باید قبول کرد. اینها را اگر نگویم خودم هم یادم میرود...للحق؛
کجا رفتهاند مردانی که معنای "ریحانه" را فهم کنند؟
یاعلی.
توضیح: اشکال یا بر توقع ما وارد است یا بر لاابالیگری شما. دست مطالبهتان دراز و پای کفایتتان کوتاه. حاشا به مردانهگیتان که زن مینمایید. غیرتتان مرده است، حیا را میرمانید. وای بر شما و بیشرمیتان که پردهها را میدرید و از مرزها میگذرید و وای بر پوچی و پلیدیتان آن گاه که نیم نگاهی به پشت سر نمیکنید... حق است از شرم بمیرید وقتی خشم زنی را چنین میخروشانید و زبانش را به آن چه سزاوار آنید میگشایید.
*جواب مسعود که نظر داده را این جا میگذارم. بقیه هم بخوانند بد نیست.
"یا الهی و ربی و سیدی و مولای لای الامور الیک اشکو؟!! نمی دانید چه قدر برایم عجیب است وقتی می پرسید چرا. آن هم شخص شما. از کجای این درد ممتد اجتنابناپذیر بگویم؟ "صبر" برای شاخه گلی که زیر پا له شده معنایی هم دارد؟ شما معنای ریحانه را می فهمید؟ شما درک میکنید که وقتی امام علی میگویند "ریحانه"، یعنی واقعن ریحانه؟ یعنی شعر نگفتهاند لذت گذرای شاعرانه ببریم، یعنی الگوی رفتاری دادهاند. شما میدانید چه قدر ساده میشود گلبرگی را خراشاند؟ شما نمیبینید این وحشیگری که در حق دخترها میشود؟ چه قدر کم شدهاند مردهایی که به خودشان زحمت بدهند لااقل دقت کنند، که این دو تا جنس با هم فرق دارند، به جهنم که برخی میگویند فرقشان اکتسابی است، اصلن اکتسابی است، به هر حال فرق دارند. عمدهی آقایان آن قدر خودشان را به آن راه زدهاند که نمیفهمند آن طور که میشود با تانک از روی قلوه سنگ رد شد، از روی شاخه گل نمیشود!
این حرفها آن قدر غریب شده این روزها که لابد شما هم دارید میخندید. چرا که نه. اما این برای من بسیار روشن است که این طور که مردها بنای تحقیر عواطف زنها را گذاشتهاند، و از زنها مردانهگی میطلبند، چند سال بعد بنیاد خانواده که سهل است منهدم شود، هیچ انسان آرامی روی زمین نمیماند!
اتفاق بدی در جریان است، انتظاری که زنها میرود عکس تواناییهاشان است (حالا فطری یا اکتسابی! گیر ندهید!) زنها باید مراقب باشند عواطف مردها جریحهدار نشود، زنها باید عقلانیت رابطهها را تضمین کنند، زنها باید خودشان را ارائه بدهند و مردها از پذیرش سرباز بزنند! زنها باید استقلال مالی داشتهباشند، زنها باید بچهدار نشوند سر کار بمانند، و زنها به ایجاب جنسیتشان واقعن مقابل این تحولات ناجوانمردانه کوتاه میآیند. سرسپردهاند، باید مواظب این بود! شما مردها باید مواظب این باشید که چه تغییری توی تقریبن نصف آدمها، زنها، زنهای بسیار انعطافپذیر ایجاد میکنید. شما باید حواستان باشد. نگذارید میزان عرضه جنسی برود بالا، نگذارید خانوادهها بپاشند، نگذارید سن ازدواج بالا برود، نگذارید بازدهی تحصیلی خانمها بیاید پایین با این رفتارهای برزخی شبههبرانگیز شما، نگذارید... چه بگویم؟ آن قدر این حرفها غریب شدهاند... آن قدر این مفاهیم طنز شدهاند...
ناگفته نماند، عقیده ندارم که این اتفاق بد تقصیر یک جنس است فقط. زنها که خیلیهاشان کارشان از این که فحش بخورند گذشتهاست. منتها اعتراضم را به آنها قبلن توی نشریه چاپ کردهام. حالا نوبت مردها بود. قبلن یک نمونه از این رفتار فحشبرانگیز(!) را به شما توضیح دادهبودم. امیدوارم حالا خوب فهمیدهباشید. این نمونهاش که توی شما هم پیدا کردهبودم آن قدر اطرافم تکرار میشود و آن قدر آسیبهاش واضح است که طاقت نمیآورم نگویم.
کی میشود ملت بفهمند این رفتارهای غلط که در نگاه خُرد خیلی کوچک و بیاهمیتاند، لطمههای کلان میزنند به جامعه. کلان و چه بسا جبرانناپذیر. نمیدانم موفق شدم زمینهی فحشها را واضحتر کنم یا نه. و البته عذر میخواهم، خیلی، که تند حرف زدم. خودتان میدانید که کتمان حقیقت تا جایی که کفران نعمت نباشد حرام است. به دل نگیرید، که لا یحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم... الا من ظلم."
به نام خدا.
بقیهش...
***
خیلی مایل بودم یک طوری بشود از پرداختن به ماهیت خود رشته اجتناب کنم. چون واقعیت تلخیست که حکایتش در این مجال چندان مهرورزانه! نیست. اما نشد، چه بارها خودتان را گوشه و کنار دیدهام که برای یکی توضیح میدهید که علوم مهندسی همان تلفیق مهندسیهای دیگر است و بعد از دو ترم تعیین گرایش میکنیم و بعد از دو سال انتخاب رشته و چه و چه...
انتخاب اول من در فرم انتخاب رشته، همین علوم مهندسی بود. چرا که در کشور ما، جای پیوندی میان علم و صنعت خالیست. این جوری انتخاب کردم که خودم بشوم عنصری از عناصر سازندهی آن پیوند. که پیشرفتهای علوم پایه را تزریق کنم به صنعت. و اینها واقعن آرمانهای علوم مهندسی هستند. حالا من همان شخص آرمانگرا هستم و رشتهام هم همان رشتهاست. اما در فکر رفتنم. چون واقعیت بدجوری سیلی به چهرهی آرمانَم زده. حالا به چشم میبینم که نیم قرن طول میکشد تا این رشته وسیلهی اهداف تعریفشدهاش بشود. همین حالا خوب هیاهوی فکرتان را جمعوجور کنید و ببینید تواناییَش را دارید که یک نسل از نسلهایی باشید که میمانند و "اجساد"شان پله میشود برای صعودِ احتمالیِ نسل بعدیشان؟ ماندن در یک جامعهی علمی ِ نیازمند با هدف ارتقاء آن جامعه کار مفیدی است، اما همیشه گوشهی چشمی به ظرفیتهای خودتان داشتهباشید، شاید از مجرای دیگری بتوانید با حضور موثرتر به همان جامعه کمک کنید، بی که آیندهی خودتان قربانی کمبودهایی بشود که در صدد رفعِشان بودید.
للحق.
اگه یه چراغو تو بیابون تاریک روشن کنید، شبپره میره طرفش. اما اگه هیچ شبپرهای توی بیابون نباشه که بخواد سمت نور بره، این تأثیری روی وجود یا عدم نور نداره. اون جا دیگه تصمیم با خودتونه که آیا حقیقتن نوری توی بیابون وجود داره یانه. فیزیک هم تو اون شرایط حرفی نداره.
<دکتر قلیزاده >
(یعنی وجود مستقل از آشکارسازیه)
بسم الله.
۱) ... به این طریق دیگر زمان آن گذشتهاست که دنیا را به دو بلوک تقسیم میکردیم. به دو بلوک شرق و غرب. یا کمونیست و غیرکمونیست. و گرچه هنوز مادهی اول قانون اساسی اغلب حکومتهای جهان همین خررنگکن بزرگ قرن بیستم است. اما لاسی که آمریکا و روسیه دو سردمدار بیمعارضانگاشتهشدهی همان دو بلوک در قضیهی کانال سوئز و کوبا با هم زدند نشان داد که اربابان دو ده مجاور به راحتی با هم سر یک میز مینشینند. و در دنبالش قرارداد منع آزمایشهای اتمی و دیگر قضایا. به این صورت دیگر زمان ما علاوه بر آن که زمانهی مقابلهی طبقات فقیر و غنی در داخل مرزها نیست یا زمانهی انقلاب ملی زمانهی مقابلهی "ایسم"ها و ایدهئولوژیها هم نیست. زیر جل هر بلوایی یا کودتایی یا شورشی در زنگبار یا سوریه یا اوروگوئه باید دید تو طئهی کدام کمپانی استعمارطلب و دولت پشتیبان او نهفته است. دیگر جنگهای محلی زمانهی ما را هم نمیشود جنگ عقاید مختلف جا زد. حتی به ظاهر. این روز ها هر بچه مکتبی نه تنها زیر جل جنگ دوم بینالمللی توسعهطلبی صنایع مکانیزهی طرفین دعوا را میبیند بلکه حتی در ماجرای...
جلال آل احمد
۲) دلم برای رأفت چشم تو لک زده است تذکر نگهت زخم دل نمک زده است
بریدم و نبریدی از دم مجادله دل دم معاشقه در نای من کپک زده است...
بخندید. ملالی نیست. خودم هم خندهام گرفت وقتی نوشتمش.
یا علی.
للحق.
اين هم بقيهش، يعني ميشه بخش وسط. ديگه چيا بايد بنويسم براشون؟
***
ما دو سه تا خوشبختی داریم. به عنوان مقدمه میگویم که فرآیند انتخاب واحد توی دانشگاه فرآیندی بسیار اضطرابآور، فلاکتبار و سر کاری است. چون سیستم جامع آموزش دانشگاهمان تا دلتان بخواهد مشکل دارد و سرش هم که شلوغ بشود همین طور خوش دارد تا لب چشمه ببردت و تشنه برگرداند. این طوری است که گوش به زنگ بودن برای آغاز بازهی انتخاب واحد به منظور چیدن یک برنامهی جمع و جور 4 روزه برای ترم آینده، مجموعن تلاش مذبوحانهایست.
حالا نگاهی داشتهباشیم به وضعیت انتخاب واحد ما. در اوج مسرت اعلام میکنم که واحدهای اختصاصی برای ما رزرو شده و ما هر قدر دلمان بخواهد انتخاب واحدمان را عقب میاندازیم و طول میدهیم و هیچ فاجعهای هم رخ نمیدهد. فقط چند دقیقهی اول برای قاپیدن واحدهای عمومی کمی تلاش لازم است. این رزرو بودن واحدهای اختصاصی یک معنای دیگر هم دارد و آن سعادت دوم ماست:
باز هم به عنوان مقدمه عرض میکنم که اکثر اساتید توی کلاسهایی که از کثرت جمعیت صداشان به صدایی نمیرسد دل و دماغ انجام تدریس مطلوبشان را ندارند. اما ما واحدهای اختصاصیمان را توی کلاسهای 25 نفره میگذرانیم. یعنی تقریبن استاد و دانشجو در فضایی صمیمی میتوانند انتظارات شخصیشان را بازگو کنند و خلاصه خیلی مطلوب است! کلاسهای حل تمرین هم همین جوری است.
سومین امکان خوبی که برای ما وجود دارد ولی تا به حال تقریبن استفادهای از آن نشده، این است که گروه اساتید این دور و بر به شدت آمادهی حمایت از فعالین علمی رشتهی علوم مهندسی هستند. کافیست ارادهی شرکت در طرحی علمی را کنید. برای ما که پایه نبودیم و اراده نکردهبودیم جلسههای خصوصی میگذاشتند با اساتید بلکه مهرِمان به یک بعد فناوری بجنبد، چه برسد به شما که قرار است خیلی هم پایه باشید...
یک مطلب مهمی که مشتاقم بگویم، فرآیند پیوستن دانشجو به یک تشکل است که از یک منظر دو حالت دارد. یا تشکل شما را جذب میکند یا شما خودتان جذب میشوید.
وقتی تشکل پی شما میآید، اولین دلیلش این است که یک توانایی توی شما زیادی بارز بوده. آن قدر بارز که ظرف یکی دوتا دیدار عمومی کشف شده. مثلن شاید در حال ایراد یک نطق غرا در جمع همرشتهایها مشاهدهشدهاید. این یعنی قدرت سخنوریتان وسیلهی خوبیست برای... برای چه؟ نکتهای که میخواهم بگویم همین سوال است. قبل از اين كه وارد عمل بشويد و از قوايتان براي تشكل مايه بگذاريد، خوب بررسي كنيد ببينيد اهداف تشكل با اهداف شما همسويي دارد يا نه. شايد فقط بخشهاييش، كه در اين صورت بايد حيطههاي همكاريتان را با تشكل مشخص كنيد، شايد هم اصلن نه، كه بايد دور آن تشكل را خط بكشيد. حواستان باشد كوچكترين قدمهاتان را براي كدام آرمان و به حمايت از چه كسي برميداريد. نشود وقتي به خودتان بياييد كه با جريان مبهمي تا دوردستها رفتهايد و كارهاي بزرگي هم كردهايد اما هيچ وقت ندانستهايد چرا، حالا هم هرچه فكر مي كنيد دليلي جز جوزدهگي پيدا نميكنيد. اين طوري ميشويد يك عضو خطرناك، هم براي تشكل هم براي جامعهي بيرون تشكل. از اول جواب خوبي براي اين سوال پيدا كنيد. كم نديدهام كساني را كه دير به اين سوال جواب دادهاند و توي محظور تشكيلاتي گير كردهاند، نمي توانند بيرون بيايند هرچند كه ميخواهند.
براي آرام ذهنَم مينويسم. تحليل محليل در كار نيست. جمعه باران گرفت، خيس خيس شديم. خودمان و سجادهها. خيلي چسبيد. مادربزرگ گير دادهبود هرچه ميخواهيد بگوييد كه موقع باران موقع نزول رحمت خداست. اين جوري بود كه سخنراني دكتر و نهارخوران آن اللهاكبرگوها -درست ميان خيابان- خيلي هم روي اعصابمان نرفت.
حرمت رمضان را جوجو خورد ديگر... حالا هي دم از آزادي بيان بزنيد؛ بزنيد؛ تا ياد نگيريد كه به عقيدهي اكثريت احترام بگذاريد كشك هم نميشود برايتان. بگذريم از حرفهاي بيريشه.
هيچ ارادتي به متوهمان يا به فريبخوردهگان يا خائنها ندارم، اما بدجوري ميترسم، از كشتهشدن اصلاحات به معني كلمه. مگر بياصلاحات چيزي از آرمانگرايي باقي ميماند؟ همين كارها را مي كنند كه آدم وادار به افراط ميشود. شخصيت منتقد/معترض را منفجر ميكنند، خوب معلوم است من هر چه قدر هم به آن شخصيت ارادت نداشتهباشم، فقط براي بقايش شعارهاي خفن سر ميدهم كه مثلن سروش نفسَم و عشقَم و زندهگيم است.
ميدانيد، يك نسل دومي درونم دارم كه خيلي سعي ميكند دلداريم بدهد. بهش ميخندم، كنايهاش ميزنم، كه به دست خودش و با جبوني، انقلاب خودش را به باد داد. بهش ميگويم كه انقلاب خميني را بسيار دوست دارم، كمي آرام ميگيرد اما خون شهدا را به رخم ميكشد و ميگويد "تو كه اين چيزها را ميفهمي يك دو صباحي خفقان بگير كه دشمنشاد نشوي. نميبيني چشم خصومتشان را دوختهاند به جمهوري اسلامي؟!" ميگويمش كه همان خفقان بود كه اين بلا را سر جمهوريمان آورد. اگر مديرانمان تنبلي نميكردند و برنامهاي ميريختند براي آزاديبيان حالا اين همه سركوب و ترور و تلقين احساس گناه را مجبور نبوديم. حالا هم خفقان بگيريم كه چه بشود؟ مگر قرار است چيزي آرام بگيرد؟ نه! تا جايي كه من ميبينم چيزها فقط زندهبهگور ميشوند. از اول راكد بودي و سازشكار، اي نسل دومي، حالا هم مصلحت نظام فقط بهانهات است، ميخواهي ركودت برهمنخورد... اين جا ديگر نسل دومي درونم ساكت ميشود. به يك نسل دومي ساده نيازمنديم كمكش كند. با حقوق مناسب... اين مثلن ريشهدارش بود. واويلا.
دلزدهام. مرامن بياييد يك چيزي را ياد بگيريم: تفكيك بين اسلام و فقه، بين اسلام و فقيه، بين فقه و فلسفهي فقه، بين فقيه و فقه. مرزهاشان را كه ياد بگيريم خطا و صواب هركدام را به حساب خودش ميگذاريم و يكي را قرباني نارسايي آن ديگري نميكنيم. مخصوصن اسلام منظورم است. بدجوري بيانصافي به حقش شده. ياد بگيريم كه طلبكار نباشيم. حق را به جانب جهل خود نپنداريم، توي جامعهي اسلامي مصرفكنندهي صِرفِ علم نباشيم. به نظام ارزشي كودكانهي خودمان قناعت نكنيم كه بعد كه به بنبست خورديم خون هدفهاي بيسرانجاممان را بيندازيم گردن اسلام.
سوال: تا جايي كه فهميدم توي جامعهي اسلامي فقه نقش كنترلگر دارد. يعني قرار نيست در زمينهي اقتصاد و روانشناسي و ... توليد كنندهي علوم و روشها باشد. قرار است نگهباني كند، كه جايي از تحولات علمي و كاربردي با روح اسلام منافات نداشتهباشد. غلط فهميدم؟ اين يعني من بدجوري بايد بچسبم به رشتهام، فيزيك.
اصرار کردند که پستهای "علی" که نوشتم، چندمخاطبی میزند. و مخاطب بخشهاییش هر کسی میشود باشد جز او. از زبان چاهار پنج نفری تکرار شد (این تعداد یعنی بالای پنجاه درصد خوانندههای تالار). گفتم توضیحی بدهم.
راست میگویند؛ و البته که تعمدی بود. نمیدانم توضیح متن ادبیِ عقلناپذیر (عقل بنده) چه فایده دارد ولی برای این که نگویند دخترک مریض بود تبیین میکنم که وقتی که بنا را میگذاری بر محو شدن توی چیز واحدی، مجرای فرو رفتن و محو شدن میخواهد کثیر باشد، باشد... اصل این است که زنجیر به گردنش باشد. و این زنجیر که گفتم یقینن بر گردن علی بودهاست، علیهالسلام. زنجیر، زنجیر بندهگیست. اصل این است که خاک شدهباشد... ابوتراب. و اینها اگر بگویید شبیه هذیانگوییست اعتراضی ندارم، چه پستها علمی نبودند. شاعرانه بودند.
پستهای "علی" همین پایین هستند دیگر لینک نمیدهم.
|
|